
تذكرة الاوسيا
آدم اينجا تنهاست
آرري
از درس سحر تا ...ـ
بروبچ دومي هاي روز
تریبون آزاد
تلنگر
چی بگم ...؟
حصار جادويي
دالان سبز
دردل هاي يك كارگر
دست نوشته های یک تشنه
شهر فرنگ
عصر یخبندان
فری تراکتور
كليشه
كودكي در دنياي بزرگترها
گوریل
مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
من، یک آدم آهنی
میگ میگ
نصرالله سكرتر
وبلاگ پرهام جان
هوش نیاز است
Beautiful world
Good than other
Online game center
پشتم بر زمین همچون انتظار بی پایان رسیدن لحظه ای موعود سنگینی می کند.
کرور کرور دانه شن صبور تنم را چون محبوبی، تنگ به بر می گیرند. دانه های شن، قوی و کوچک و خستگی ناپذیر، سرمای جسمم را بردبارانه به تن می خرند و در ازای این آغوش تنگ، گرمایشان را ارزانی من می کنند.
حتی این ابرها که فراز آسمان رویروی چشمانم در گذرند هم پی به حال من برده اند. چندی است که صداهای اطراف در گوشم گنگند، اما نجوای ابرها را خوب می شنوم. خوب خوب. ابرها هراسان از ترسی که همواره به فرارشان می خواند، دوان دوان می گذرند و به مناظر دوری که زیرشان می لغزد نگاهی می اندازند و زیر لب به هم می گویند: «این هم آدمی دیگر...» و با لحن کسل ترین رهگذران می گویند: «آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند... نفس این یکی هم به شماره افتاده، تا کی در شنها حل شود...»
جوی ها و ابرها و بادها و خورشیدها و ماهها حکما چیزی را گم کرده اند که این طور بلاانفصال در پی اش میدوند. تمامشان را از اینجا می بینم. از اینجا که زمین را بر پشتم گذاشته اند. همینجا که هستم. که هستم و هستم و هستم و هستم...
هیاهویشان را می شنوم، گنگ... زمین چنان سنگین است که توان تکان خوردن ندارم. هوا چنان فشار می دهد که نای حرف زدنم نیست. فقط می بینم و می شنوم و هستم و هستم.
می بینم ابرها را که می دوند و فرار می کنند. می شنوم صدای نفسهایم را که ذره ذره کندتر می شوند. با خودم میگویم:«این هم نفسی دیگر... نفس ها فقط از آدمها و دانه های شن تکراری تر نیستند...»
توان حرکتم نیست. نمی دانم زمین سنگین تر است یا هوا. نفسهایم می روند. نمی دانم که دست و پایم در انتظار لحظه موعود جان خواهند داد یا نه.
ابرها میدوند، خورشید ها می دوند، بادها می دوند، نفسها می دوند...
[+] | [ ] |
یهو یاد این مطلب افتادم توی وبلاگ سابق در ازمنه سابق ...
16 فروردین 83
" ...
اتفاقی که به شکلهای مختلف زياد ميفته ...
ميدونی پسرم من عاشق اين لحظه هام !
يه لحظه ته قلبت خالی ميشه .. يه لحظه پرده هايی که خودت ساخته بودی ميرن کنار ...
عزيز دل بابابزرگ منظورمو ميفهمی ؟
مثل اون لحظه ای که توی دريا يهو زير پات تمام شنها خالی ميشن :معلق ميمونی ...
مثل تمام لحظه هايی که ميفهمی هيچ کس تو اين خلاء نيست که روش حساب کنی
و برای هزارمين بار يادت مياد که : هيچ کس تنهايی هيچ کس رو پر نميکنه .
اينو فراموش نکن بابا .. تنهايی ازلی ... تنهايی ابدی ...
ولی ميدونی وقتی زير پات خالی ميشه همچين خالی خالی هم نيست : جای شنها رو آب پر ميکنه ... آب ناب... برای همينه که دوسشون دارم آخه ...
بابا ! باباجون ! خوابی پسرم ؟ ...
..."
[+] | [ ] |
ظرف روزهایم سوراخ بود
آن همه روز جمع نشدند
نیم روزی گذشته از من، انگار!
مهتاب
که بیاید
من رفتنی ام
در شگفتم از آن همه روز، که دویدند و در کدام افق ناپدید شدند
گل لگدکوب قدمهایشان، شکلی بر خود گرفت، شد من
و اینک من، عصاره زنجیر روزهای دوانم...
که می گوید نمی توان عمری را در جمله ای ریخت؟
تو چه ساده با عمر جمله می سازی
عبدٌ مشغولٌ بالدنیا
و عبدٌ مشغولٌ بالعقبا
و عبدٌ مشغولٌ بالمولا
قلبم رعشه می گیرد ...
[+] | [ ] |
یک عده آدم هستند که باعث تهوع این بنده حقیر می شوند.این احساس تا آنجا آزار دهنده است که مجبور می شوم برای عق زدن بعد از این همه وقت سری به این وبلاگ بزنم.در چند سال اخیر این انسانهای مهوع متاسفانه به طرز زاید الوصفی به لحاظ کمیت رشد داشته اند به گونه ای که به سختی می توانم با آسودگی خاطر و بدون هراس از حالت تهوع با اطرافیانم حشر و نشر نمایم !
برای توصیف این انسانهای مهوع به چند بند مختصر اکتفا می کنم. تو خود بخوان حدیث مفصل!
*) یادش بخیر ! چند سال پیش اواخر دوره ای بود که از دانشگاه به عنوان محلی برای کسب معرفت ! فضیلت ! و دانش! یاد می شد. جو دانشگاه تا حدی انسان را به یاد جایی می انداخت که علم در آن –هر چند اندک- حرفی برای گفتن دارد. برای مثال سایت دانشکده مملو! از دانش جویانی بود که پشت کامپیوتر ها مشغول ور رفتن و بازی بازی با نرم افزار های متعدد و مختلف مربوطه رشته خود می بودند و این جو لطیف ! و نازنازی علمی دانش گاه هر از چند گاهی انسان را به حس نازکمندانه مطبوعی از جنس لذت ! دچار میکرد.
**) پیرو بند قبل دانشکده را در حال حاضر با اشمئزاز تمام برایتان توصیف می نمایم. دانش جویان به جد و شدت در پی درس خواندن و فرا گیری معلومات مطرح شده توسط اساتید! عموما چندش آور هستند. چه آنکه دانش جویی که معدل قابل توجهی نداشته باشد کلاهش پس معرکه جهنمی تقاضا برای تحصیل در دانشگاه های ممالک اجنبی است. پدری از خودش در می آورد داش جو، تعریفی و دیدنی. آن هم از سال اول ورود به محیط منحوس دانش! گاه. رقابتی به چه شدت و حدت آن هم از نوع علمی بین دانش جویان درگیراست تا که چه کسی نمره بهتر بگیرد و بعدها عنداللزوم بتواند توصیه نامه بهتری از استاد مربوطه اخذ نماید. این رقابت در اکثر موارد بسیار پنهانی و زیر پوستی است طوریکه افراد در برآورد قدرت رقبا دچار اشتباه می شوند و وقتی به اشتباه مهلک خود پی می برند که گوی سبقت از آنها ربوده شده است.
***) باز هم سایت دانشکده. آن هم در وضعیت استفراغ آمیز فعلی: دورنمای کامپیوتر ها را که میبینی درصد بسیار زیادی از آنها صفحه هوم پیج یک دانشگاه خارجی را نشان می دهند که کاربر مذکور با دقت فراوان و سعی و تلاش پیگیر خستگی ناپذیر همچون فرهاد کوه کن ریز ریز سایت را می کاود بلکه روزنه امیدی ، فرد آشنایی ، استاد ایرانی ای در بین افراد مربوطه و هیئت علمی دانشگاه مذکور بیابد و قلاب را به او گیر بیاندازد. این وضعیت در بین چیزی حدود شصت الی هفتاد درصد دانش جو! یان هردوره این دانشکده خراب شده ملعون بر قرار است. فرقی بین بنیه علمی ! و نمره ای دانش جویان نمی کند، مگر آنکه اینجاهم اختلاف طبقاتی به همان شکل معمول در جریان است. دانش جو یانی که از معدلی خوب و قابل توجه بهره می برند، غمی جز رقابت با بقیه دانش جویان قدر! در زمینه اینکه دانشگاه مورد تقاضایشان در کشور شیطان بزرگ ! در رنک چندم قرار دارد ندارند. دانش جویان متوسط بدون امید و توقع چندانی تقاضا برای دانشگاههای مملکت فوق میفرستند بلکه بختشان ناگاهان شاید روی خوش نشانشان دهد اما توجه و تمرکز خود را معطوف به یونیورسیتی های کشور همسایه شیطان بزرگ ، یعنی کشورپخمه ولی بزرگ!، یا به قولی کانادا می نمایند. دانش جویان خرده پا و ول معطلی نیز که از لحاظ معدل چیز قابل ذکری در چنته ندارند نیز به ریسمان واثق دانشگاه های هر گور و ده کوره ای در اقصا نقاط کره خاکی اعم از اروپا و سنگاپور و … چنگ می اندازند بلکه خود را از این فلاکت نجات دهند و به بهشت موعود زندگی خود برسند.
دانش جویان مذکور در این راه چنان با-سن-ی از خویش پاره می گردانند که اگر آنرا در هر کار دیگری خرج کرده بودند در آن زمینه سری در قافله سرهای بزرگ در آورده بودند.
****)قدیم تر ها می گفتند رشته برق دانشگاه متاسفانه! صنعتی شریف سکوی پرش است و اگر کسی هوس پرواز در بیکرانه آسمان خارجه به سرش زده ، علی الاجبار باید سری به آنجا بزند.اما به لطف پیشرفت های اساسی در مملکت ایران، به تدریج این لقب افتخار آمیز تمامی دانش گاه های خراب شده کشور را در بر دارد میگیرد. پس پیش به سوی خارج و … چی ؟؟
*****) مسئله همین جاست ! اکثر قریب به اتفاقشان اصلا نمی دانند به سوی چه می خواهند پیش بروند! مانند بیچاره مفلوک ترحم انگیزی که از همه چیز، از خدمت ! سربازی، از بدبختی های خرابه ای که ایران می گویندش و از زندگی در این ویرانه و همه چیزش می گریزد، به سمت آینده ای که برای خودشان ساخته اند و صد البته نمی دانند چه چیزی در آن آینده مذکور انتظارشان را می کشد و یا حتی نمی دانند دوست دارند چه چیزی انتظارشان را بکشد فرار می کنند. تنها مسئله موجود این است : فرار و فرار. به کدام سو ؟ مهم نیست! حالا که می توان فرار کرد بگذار فرار کنیم بعدا فکر آنجایش را خواهیم کرد!!
هیچ کدام نمی دانند که در زندگی چه کاره اند و به چه دوست دارند برسند. تنها موضوعیت موجود رسیدن به جایی است که این جا نباشد !
به دلیل آنکه واقعا استفراغ تا دهانه گلویم بالا آمده و عنقریب فرو خواهد ریخت، همچنین به دلیل اینکه در وصف حقارت شان بکلی عاجز و مستاصل مانده ام،با شرمندگی فراوان از این موجودات! محترم! این بند را خاتمه می دهم.
******) از شما چه پنهان، متعفن ترین قسمت قضیه وقتی است که می خواهند کار خود را توجیه کنند در این اوقات اکثرا جملاتی پر گهر! به این شرح از ایشان به سمع شنوندگان می رسد :
این جا دیگه جای موندن نیست!
این مملکت دیگه درست بشو نیست!
قدر امثال من و تو! رو اینجا نمی دونن!
به چه امیدی اینجا بمونیم؟ ( چه خوب که کسی بپرسدشان به چه امید و در خیال چه رویایی در فکر رفتنید ؟)
باید گذاشت و رفت! بکن و برو!
از آن گندیده تر و متعفن تر وقتی ست که به خود اجازه می دهند تو را هم توصیه کنند :
تو هم بگذار و برو ! بچه نشی بمونی !
این جا نمی گذارند کار کنی ! بزرگتر از من ! و تو هاش خواستند کار کنند نا امید شدند ما! که پخی بیش نیستیم !
و چه بد که مثل من همانجا توی صورتشان عق نزنی که بعدا مجبور شوی خودت را این طوری خالی کنی.
*******) نمی خواهم ادای آدم های دلسوز را در بیاورم و بگویم که نسل قبل از ما جان هایشان را برای مملکت دادند و ما هم اکنون به این وضعیت اسف بار حتی از بار آن شانه هایمان را کنار می کشیم. نه !این حرفها مال من نیست ! این حرف را خیلی گنده تر از من ها می توانند بزنند. آنهایی که لااقل ستون فقراتشان اندکی طعم سنگینی بار را چشیده باید از این حرفها بزنند.
این حرف من نیست!
من فقط خوشحالم!! و البته ناراحتم. خوشحالم که این آدم های گندیده و متعفن می گذارند و می روند! آن هم بدون کمترین خواهش و تمنا و منت کشی!
و ناراحتم که همچنان باید اعقابشان که که مدام هم زیادتر می شوند را این اطراف ببینم.
خوش حالم و ناراحت... ناراحت... ناراحت...
[+] | [ ] |
گذر زمان اثری بر اصل آن قاعده نمی گذارد مگر آنکه حوادث پیوسته اعتقادم را راسخ تر می گرداند که
بهمن،
فــــــــــــــــــــــــــــرّ ایمان ماست.
[+] | |
پیله ای باید ساخت
باید چپید در آن
دور دور دور باید شد از این همه صدا
توی پیله هیچ صدایی نیست... باید از عایق صوتی خیلی خوبی ساخته بشه تا هیچ صدایی نتونه واردش بشه. تنها چیزی که توی پیله جریان داره باید سکوت باشه
پشت امواج پر قدرت این اصوات متلاطم سکوتی است. که به اندازه تمام دنیا عظمت داره.
که باید غرق شد در آن. که اگر غرق شدی دیگه صدایی نمی تونه تو رو تکون بده.
تا وقتی حرفی داشته باشی نمیشه بری توی پیله.قانون پیله سکوته. خودتم نباید اونو بشکنی.
پیله ای باید ساخت
باید کپید در آن
[+] | |
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون
[+] | |
خُنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
[+] | |
هر کسی به خرافات اعتقاد ندارد همین جا و در همین لحظه عزیز لطقا تشریفش را مستقیما وبدون چون و چرا ببرد به درک. این ماهی که من دارم از کنار پرده نیمه بسته جلوی پنجره می بینیم خود ماه شب چارده ست.
تقویم شما آدمای دقیق را نمی دانم که چه روزی را توی ماه قمری نشان میدهد. نمی دانم که شب چارده هست یا نه. اما این ماه برای من ماه شب چاردست. مگه ماه شب چارده باید چه خاصیتی داشته باشد ؟ فقط باید توی ورق های لرزان و مردنی تقویم هاتان نوشته باشد که هست ؟ نه ! این که کمترین خاصیت ماه شب چارده هم نیست.
ماه شب چارده باید بتواند یک عده آدم زیادی را وادار بکند که چیزی را بنویسند که من را بعد مدتها خلم کند. باید کاری کند که کلی چرند و خلواژه ! از دهنم یا از دستم از طریق کیبورد بیاید بیرون. اینها خاصیت های ماه شب چارده ند نه آنها که شما می شناسید. دیگر اگربتواند کاری کند که بعد دو سه سال یک چیز آنچنانی برای طرفم بنویسم که دیگر پیر و امام و شیخ ماه هاست.
حالا فهمیدید چرا اینقدر به خرافات اعتقاد دارم ؟ جل و پلاستان را جمع کنید شما همه آدمهای دقیق و آدمهای علمی و آدمهای مشکوک و آدمهای بی ایمان و آدمهای مظنون به خرافات و بروید درست وسط عمیقترین و داغترین دره جهنم پهنش کنید که مرا از ماه شب چارده حالی دگر است !!
[+] | |
