اما یادم نمیاد چه مطلبی بود...
!
امروز در اعماق تنهاییم غرق شدم
از جانم ناله برآمد و بر دل چاه این صفحه نشست که
یالیتنی کنت معکم ...
جای مرا خالی کردند؟
گویند که شمس الدین محمد ملک داد به عمرش یک بیت گفت:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
گفت: آدمها شبیه پدران شان می شوند
گفت: دلت خون باد! که آدمها شبیه پدرانشان می شوند
گفت: روح آدمها در تسخیر پدرانشان است
و گفت: پدر هرکس همان کسی است که شکل او را گرفته است -ناخودآگاه- و از آنجا که او بوده، یک قدم پا را فراتر نهاده
گفتم: اما من امید دارم که آزادگانی پیدا شوند از این خیل شتابان به سوی مرگ. از این رمه ی عظیم، که صبح خلقت راه افتاده اند و تا مغرب در حرکتند، چند تایی باید باشند که مشتاق دیدن اطراف باشند
گفت: پس دلت در انتظار رویش جویباری خواهد افسرد... جویباری که تن به یکی شدن با هیچ رودی ندهد... جویباری که در هیچ دریایی حل نشود، موجودی که راه هیچ رمه ای را دنبال نکند. این رمه، فقط گرسنگی خودشان را می بینند، و سایه نفر جلویی که به دنبال آن قدم می گذارند. دلت خون خواهد شد که شوق ترک رمه را در کسی ببینی... و خواهی مرد، آنگاه که جسوری که از گله بیرون زده بود در هوس دیدن راههای خلوت، را ببینی... که به رمه بازگشته... که گرسنگی امانش نداده... که از جسارتش خسته شده...که راه "آباء" را به راه آزاد ترجیح داده... آری ! خون دلت تازه باد!
و گفت: آدمها شبیه پدرانشان می شوند. آدمها برده گذشتگانشان هستند. هیچ کس هوس دیدن ندارد. همه دیده های مردگان شان را جای خاطرات خودشان جا کرده اند. کسی نیست که از بردگی آباءش هراسان باشد... صدای نی نادیده ها و نادیدنی ها را همه شنیده اند اما کسی لبیک نگفته... همه شنیده اند نوای کمسی را که میگفت: پای در راههایی بگذارید که روندگان کمتری دارد اما کسی شور رها شدن از جاذبه رمه ندارد
و گفت: باش تا در حسرت دیدن جان های آزاد جان بسپاری... برده های بسیاری هستند که خود را آزاد می پندارند، تو آنها را می بینی،اما شوق دیدن را در چشمانشان نمیبینی. همه بر تگیه گاه پدرانشان آرام گرفته اند. کسی نمی چرخد. کسی بیراه نمی رود. کسی از رمه بیرون نمی زند. کسی خودش را از ارث پدرانش محروم نمی کند. کسی هوای دیدن نادیدنی ها ندارد. همه بر همانند که رمه برآنست
گفتم: ابر ها هم با لحن کسل ترین رهگذران همین را می گفتند:"آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند"...
و گفت: هر جای دلت زخمی خواهد بود، از کسی که آزاد آفریده شده بود و جسارت دیدن داشت و هوای رفتن داشت و تو او را دیدی ... و بازهم او را دیدی ... وقتی به رمه پدرانش بازگشته بود... دلت خون باد... دلت خون باد... خاصه تو که بیهوده هوای معلمی داری...
خون دلت هر دم تازه باد !!!
شور به پا میکند خون تو در هر مقام
میشکنم بیصدا در خود هر صبح و شام
باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیهالسلام
در رگ عطشانتان شهد شهادت به جوش
میشکند تیغ را خنده خون در نیام
ساقی بیدستشد، خاک زمی مستشد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام
بر سر نی میبرند ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام
از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر توام، اذن بده یا امام!
عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت
آنَـکِ پایان من، در غزلی ناتمام
علیرضا قزوه
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز یکی از رفقای دوست داشتنی دانشگاه آمد در خانه ما که خداحافظی کند که برود آمریکا ادامه تحصیل. نشستیم و درددل کردیم. گفت که لااقل تا حدود ۲۰ سال دیگر آنجا می ماند تا که حوصله اش از پیشرفت سر برود.
با قیافه ای ابلهانه گفتم: یعنی من بعد از امروز دیگر تو را نمی بینم تا پیرمرد شده ات را ببینم ؟
...
حرف می زدیم...
گفتم من کوچک تر که بودم ( به اندازه شاگردان حالای کلاسم) فکر می کردم ۲۵ سال زندگی برای "رسیدن به" و "دیدن" هر آنچه انسان بخواهد کافیست. برنامه ام را تا بیست و پنج سالگی چیده بودم. ۲۵ سال، نه خیلی زود است و نه خیلی دیر. می خواستم ۲۵ سالگی بمیرم.
والان ۲۴ سالم است... و کلی از برنامه عقبم...
زمان با غلطک جاده صاف کن مهیبش از روی آرمان طلبی آدمها رد می شود. لحظه های سرد واقعی از روی آدم ها با تمام رویاهای دوردستشان رد می شود...
اصلا حس کسی که ربع قرن زندگی کرده را ندارم... نیمروزی گذشته از من انگار...
می دانم که نزدیک مرگ اگر هشیار باشم متن این نامه مختصر را زمزمه خواهم کرد:
امام باقر علیهالسلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامهاى براى محمدبن حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:
"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنىهاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."
نامهاى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنىهاشم. اما بعد، گويا دنيايى نبوده وگويا آخرت هميشه بوده است والسلام...
پینوشت:
انی جزیتهم الیوم بما صبروا انهم هم الفائزون
قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین
قالوا لبثنا یوما او بعض یوم- فاسئل العادین
قال ان لبثتم الا قلیلا- لو انکم کنتم تعلمون
افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون؟
پشتم بر زمین همچون انتظار بی پایان رسیدن لحظه ای موعود سنگینی می کند.
کرور کرور دانه شن صبور تنم را چون محبوبی، تنگ به بر می گیرند. دانه های شن، قوی و کوچک و خستگی ناپذیر، سرمای جسمم را بردبارانه به تن می خرند و در ازای این آغوش تنگ، گرمایشان را ارزانی من می کنند.
حتی این ابرها که فراز آسمان رویروی چشمانم در گذرند هم پی به حال من برده اند. چندی است که صداهای اطراف در گوشم گنگند، اما نجوای ابرها را خوب می شنوم. خوب خوب. ابرها هراسان از ترسی که همواره به فرارشان می خواند، دوان دوان می گذرند و به مناظر دوری که زیرشان می لغزد نگاهی می اندازند و زیر لب به هم می گویند: «این هم آدمی دیگر...» و با لحن کسل ترین رهگذران می گویند: «آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند... نفس این یکی هم به شماره افتاده، تا کی در شنها حل شود...»
جوی ها و ابرها و بادها و خورشیدها و ماهها حکما چیزی را گم کرده اند که این طور بلاانفصال در پی اش میدوند. تمامشان را از اینجا می بینم. از اینجا که زمین را بر پشتم گذاشته اند. همینجا که هستم. که هستم و هستم و هستم و هستم...
هیاهویشان را می شنوم، گنگ... زمین چنان سنگین است که توان تکان خوردن ندارم. هوا چنان فشار می دهد که نای حرف زدنم نیست. فقط می بینم و می شنوم و هستم و هستم.
می بینم ابرها را که می دوند و فرار می کنند. می شنوم صدای نفسهایم را که ذره ذره کندتر می شوند. با خودم میگویم:«این هم نفسی دیگر... نفس ها فقط از آدمها و دانه های شن تکراری تر نیستند...»
توان حرکتم نیست. نمی دانم زمین سنگین تر است یا هوا. نفسهایم می روند. نمی دانم که دست و پایم در انتظار لحظه موعود جان خواهند داد یا نه.
ابرها میدوند، خورشید ها می دوند، بادها می دوند، نفسها می دوند...
اتفاقی که به شکلهای مختلف زياد ميفته ...
ميدونی پسرم من عاشق اين لحظه هام !
يه لحظه ته قلبت خالی ميشه .. يه لحظه پرده هايی که خودت ساخته بودی ميرن کنار ...
عزيز دل بابابزرگ منظورمو ميفهمی ؟
مثل اون لحظه ای که توی دريا يهو زير پات تمام شنها خالی ميشن :معلق ميمونی ...
مثل تمام لحظه هايی که ميفهمی هيچ کس تو اين خلاء نيست که روش حساب کنی
و برای هزارمين بار يادت مياد که : هيچ کس تنهايی هيچ کس رو پر نميکنه .
اينو فراموش نکن بابا .. تنهايی ازلی ... تنهايی ابدی ...
ولی ميدونی وقتی زير پات خالی ميشه همچين خالی خالی هم نيست : جای شنها رو آب پر ميکنه ... آب ناب... برای همينه که دوسشون دارم آخه ...
بابا ! باباجون ! خوابی پسرم ؟ ...
..."
ظرف روزهایم سوراخ بود
آن همه روز جمع نشدند
نیم روزی گذشته از من، انگار!
مهتاب
که بیاید
من رفتنی ام
در شگفتم از آن همه روز، که دویدند و در کدام افق ناپدید شدند
گل لگدکوب قدمهایشان، شکلی بر خود گرفت، شد من
و اینک من، عصاره زنجیر روزهای دوانم...
که می گوید نمی توان عمری را در جمله ای ریخت؟
تو چه ساده با عمر جمله می سازی
عبدٌ مشغولٌ بالدنیا
و عبدٌ مشغولٌ بالعقبا
و عبدٌ مشغولٌ بالمولا
قلبم رعشه می گیرد ...