تبليغاتX
تذکرة الاوقات
تذکرة الاوقات
یکشنبه ششم دی 1388
بعد این همه وقت ...
خواب دیدم یه مطلبی اینجا نوشته ام

اما یادم نمیاد چه مطلبی بود...

!

+ نوشته شده در 13:15 توسط کوچیک شما .
یکشنبه سوم خرداد 1388

امروز در اعماق تنهاییم غرق شدم

از جانم ناله برآمد و بر دل چاه این صفحه نشست که

یالیتنی کنت معکم ...

جای مرا خالی کردند؟

+ نوشته شده در 23:11 توسط کوچیک شما .
جمعه شانزدهم اسفند 1387

گویند که شمس الدین محمد ملک داد به عمرش یک بیت گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

 

+ نوشته شده در 22:8 توسط کوچیک شما .
جمعه شانزدهم اسفند 1387
آباء

گفت: آدمها شبیه پدران شان می شوند

گفت: دلت خون باد! که آدمها شبیه پدرانشان می شوند

گفت: روح آدمها در تسخیر پدرانشان است

و گفت: پدر هرکس همان کسی است که شکل او را گرفته است -ناخودآگاه- و از آنجا که او بوده، یک قدم پا را فراتر نهاده

گفتم: اما من امید دارم که آزادگانی پیدا شوند از این خیل شتابان به سوی مرگ. از این رمه ی عظیم، که صبح خلقت راه افتاده اند و تا مغرب در حرکتند، چند تایی باید باشند که مشتاق دیدن اطراف باشند

گفت: پس دلت در انتظار رویش جویباری خواهد افسرد... جویباری که تن به یکی شدن با هیچ رودی ندهد... جویباری که در هیچ دریایی حل نشود، موجودی که راه هیچ رمه ای را دنبال نکند. این رمه، فقط گرسنگی خودشان را می بینند، و سایه نفر جلویی که به دنبال آن قدم می گذارند. دلت خون خواهد شد که شوق ترک رمه را در کسی ببینی... و خواهی مرد، آنگاه که جسوری که از گله بیرون زده بود در هوس دیدن راههای خلوت، را ببینی... که به رمه بازگشته... که گرسنگی امانش نداده... که از جسارتش خسته شده...که راه "آباء" را به راه آزاد ترجیح داده... آری ! خون دلت تازه باد!

و گفت: آدمها شبیه پدرانشان می شوند. آدمها برده گذشتگانشان هستند. هیچ کس هوس دیدن ندارد. همه دیده های مردگان شان را جای خاطرات خودشان جا کرده اند. کسی نیست که از بردگی آباءش هراسان باشد... صدای نی نادیده ها و نادیدنی ها را همه شنیده اند اما کسی لبیک نگفته... همه شنیده اند نوای کمسی را که میگفت: پای در راههایی بگذارید که روندگان کمتری دارد اما کسی شور رها شدن از جاذبه رمه ندارد

و گفت: باش تا در حسرت دیدن جان های آزاد جان بسپاری... برده های بسیاری هستند که خود را آزاد می پندارند، تو آنها را می بینی،اما شوق دیدن را در چشمانشان نمیبینی. همه بر تگیه گاه پدرانشان آرام گرفته اند. کسی نمی چرخد. کسی بیراه نمی رود. کسی از رمه بیرون نمی زند. کسی خودش را از ارث پدرانش محروم نمی کند. کسی هوای دیدن نادیدنی ها ندارد. همه بر همانند که رمه برآنست

گفتم: ابر ها هم با لحن کسل ترین رهگذران همین را می گفتند:"آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند"...

و گفت: هر جای دلت زخمی خواهد بود، از کسی که آزاد آفریده شده بود و جسارت دیدن داشت و هوای رفتن داشت و تو او را دیدی ... و بازهم او را دیدی ... وقتی به رمه پدرانش بازگشته بود... دلت خون باد... دلت خون باد... خاصه تو که بیهوده هوای معلمی داری...

خون دلت هر دم تازه باد !!!

 

+ نوشته شده در 16:16 توسط کوچیک شما .
پنجشنبه نوزدهم دی 1387

شور به پا می‏کند خون تو در هر مقام

می‏شکنم بی‏صدا در خود هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل جوان جنون

پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه‏السلام

در رگ عطشانتان شهد شهادت به جوش

می‏شکند تیغ را خنده خون در نیام

ساقی بی‏دست‏شد، خاک زمی مست‏شد

میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می‏برند ماه مرا از عراق

کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم در طلب خون تو

بنده حر توام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید، خون تو پایان نداشت

آنَـکِ پایان من، در غزلی ناتمام

علیرضا قزوه

 

+ نوشته شده در 13:53 توسط کوچیک شما .
جمعه بیست و نهم آذر 1387

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز یکی از رفقای دوست داشتنی دانشگاه آمد در خانه ما که خداحافظی کند که برود آمریکا ادامه تحصیل. نشستیم و درددل کردیم. گفت که لااقل تا حدود ۲۰ سال دیگر آنجا می ماند تا که حوصله اش از پیشرفت سر برود.

با قیافه ای ابلهانه گفتم: یعنی من بعد از امروز دیگر تو را نمی بینم تا پیرمرد شده ات را ببینم ؟

...

حرف می زدیم...

گفتم من کوچک تر که بودم ( به اندازه شاگردان حالای کلاسم) فکر می کردم ۲۵ سال زندگی برای "رسیدن به" و "دیدن" هر آنچه انسان بخواهد کافیست. برنامه ام را تا بیست و پنج سالگی چیده بودم. ۲۵ سال، نه خیلی زود است و نه خیلی دیر. می خواستم ۲۵ سالگی بمیرم.

والان ۲۴ سالم است... و کلی از برنامه عقبم...

زمان با غلطک جاده صاف کن مهیبش از روی آرمان طلبی آدمها رد می شود. لحظه های سرد واقعی از روی آدم ها با تمام رویاهای دوردستشان رد می شود...

اصلا حس کسی که ربع قرن زندگی کرده را ندارم... نیمروزی گذشته از من انگار...

می دانم که نزدیک مرگ اگر هشیار باشم متن این نامه مختصر را زمزمه خواهم کرد:

امام باقر علیه‏السلام فرمودند: امام حسین از كربلا نامه‏اى براى محمدبن حنفیه فرستاد كه متن آن چنین بود:

"بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن على الى محمدبن على و من قبله من بنى‌هاشم، اما بعد فكان الدنیا لم تكن و كان الاخرة لم تزل، والسلام."

نامه‏اى است از حسین بن على به محمدبن على و دیگر بنى‌هاشم. اما بعد، گويا دنيايى نبوده وگويا آخرت هميشه بوده است والسلام...

پینوشت:

انی جزیتهم الیوم بما صبروا انهم هم الفائزون

قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین

قالوا لبثنا یوما او بعض یوم- فاسئل العادین

قال ان لبثتم الا قلیلا- لو انکم کنتم تعلمون

افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون؟

 

+ نوشته شده در 16:21 توسط کوچیک شما .
دوشنبه هفدهم تیر 1387

پشتم بر زمین همچون انتظار بی پایان رسیدن لحظه ای موعود سنگینی می کند.

کرور کرور دانه شن صبور تنم را چون محبوبی، تنگ به بر می گیرند. دانه های شن، قوی و کوچک و خستگی ناپذیر، سرمای جسمم را بردبارانه به تن می خرند و در ازای این آغوش تنگ، گرمایشان را ارزانی من می کنند.

حتی این ابرها که فراز آسمان رویروی چشمانم در گذرند هم پی به حال من برده اند. چندی است که صداهای اطراف در گوشم گنگند، اما نجوای ابرها را خوب می شنوم. خوب خوب. ابرها هراسان از ترسی که همواره به فرارشان می خواند، دوان دوان می گذرند و به مناظر دوری که زیرشان می لغزد نگاهی می اندازند و زیر لب به هم می گویند: «این هم آدمی دیگر...» و با لحن کسل ترین رهگذران می گویند: «آدمها فقط از دانه های شن تکراری تر نیستند... نفس این یکی هم به شماره افتاده، تا کی در شنها حل شود...»

جوی ها و ابرها و بادها و خورشیدها و ماهها حکما چیزی را گم کرده اند که این طور بلاانفصال در پی اش میدوند. تمامشان را از اینجا می بینم. از اینجا که زمین را بر پشتم گذاشته اند. همینجا که هستم. که هستم و هستم و هستم و هستم...

هیاهویشان را می شنوم، گنگ... زمین چنان سنگین است که توان تکان خوردن ندارم. هوا چنان فشار می دهد که نای حرف زدنم نیست. فقط می بینم و می شنوم و هستم و هستم.

می بینم ابرها را که می دوند و فرار می کنند. می شنوم صدای نفسهایم را که ذره ذره کندتر می شوند. با خودم میگویم:«این هم نفسی دیگر... نفس ها فقط از آدمها و دانه های شن تکراری تر نیستند...»

توان حرکتم نیست. نمی دانم زمین سنگین تر است یا هوا. نفسهایم می روند. نمی دانم که دست و پایم در انتظار لحظه موعود جان خواهند داد یا نه.

ابرها میدوند، خورشید ها می دوند، بادها می دوند، نفسها می دوند...

+ نوشته شده در 20:18 توسط کوچیک شما .
جمعه هفتم تیر 1387

...

وانقطع الرجاء

و ضاقت الارض

و منعت السماء

...

+ نوشته شده در 8:17 توسط کوچیک شما .
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
یهو یاد این مطلب افتادم توی وبلاگ سابق در ازمنه سابق ...
16 فروردین 83
" ...

اتفاقی که به شکلهای مختلف زياد ميفته ...

ميدونی پسرم من عاشق اين لحظه هام !

يه لحظه ته قلبت خالی ميشه .. يه لحظه پرده هايی که خودت ساخته بودی ميرن کنار ...

عزيز دل بابابزرگ منظورمو ميفهمی ؟

مثل اون لحظه ای که توی دريا يهو زير پات تمام شنها خالی ميشن :معلق ميمونی ...

مثل تمام لحظه هايی که ميفهمی هيچ کس تو اين خلاء نيست که روش حساب کنی

و برای هزارمين بار يادت مياد که : هيچ کس تنهايی هيچ کس رو پر نميکنه .

اينو فراموش نکن بابا .. تنهايی ازلی ... تنهايی ابدی ...

ولی ميدونی وقتی زير پات خالی ميشه همچين خالی خالی هم نيست : جای شنها رو آب پر ميکنه ... آب ناب... برای همينه که دوسشون دارم آخه ...

بابا ! باباجون ! خوابی پسرم ؟ ...

..."

 

+ نوشته شده در 20:20 توسط کوچیک شما .
جمعه بیست و سوم فروردین 1387

ظرف روزهایم سوراخ بود

آن همه روز جمع نشدند

نیم روزی گذشته از من، انگار!

مهتاب

که بیاید

من رفتنی ام

در شگفتم از آن همه روز، که دویدند و در کدام افق ناپدید شدند

گل لگدکوب قدمهایشان، شکلی بر خود گرفت، شد من

و اینک من، عصاره زنجیر روزهای دوانم...

که می گوید نمی توان عمری را در جمله ای ریخت؟

تو چه ساده با عمر جمله می سازی

عبدٌ مشغولٌ بالدنیا

و عبدٌ مشغولٌ بالعقبا

و عبدٌ مشغولٌ بالمولا

قلبم رعشه می گیرد ...

+ نوشته شده در 23:6 توسط کوچیک شما .